loading...

مجله تفریحی سان تو فان

داستان زیر، داستان عشق شهریار که عشقی جان‌گداز و سوزناک است را روایت می‌کند که بسیار زیبا و عاشقانه است و زمانی که خيال شهريار در آسمان جوانی‌هایش بال می‌گشاید و می‌گوید: وقتی شهریار معش

omid بازدید : 161 چهارشنبه 12 فروردين 1394 نظرات (0)
داستان زیر، داستان عشق شهریار که عشقی جان‌گداز و سوزناک است را روایت می‌کند که بسیار زیبا و عاشقانه است و زمانی که خيال شهريار در آسمان جوانی‌هایش بال می‌گشاید و می‌گوید:

وقتی شهریار معشوقه‌اش را در سیزده به در دید

وقتي كه در كشاكش ميدان عشق مغلوب شدم و اطرافيان نامرد معشوقه‌ام را به نامردي ربودند و حسن و جواني و آزادگي و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسليم شدند در خويشتن شكستم، گويي كه لاشه خشکیده‌ام را بر شانه‌های منجمدم انداخته و به هر سو می‌کشاندم. بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامي شده بود و نيشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پاره‌پاره می‌کرد. روزگار طاقت سوزي داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصيل در دانشگاه طب وا‌مانده بودم و از عشق شورآفرینم هيچ خبري نداشتم، ازدواج كرده بود نمی‌دانستم خوشبخت است يا نه؟ تقریباً سه سال پس از اين شكست سنگين به تهران سفر كرده بودم، روز سيزده بدر دوستان مرا براي گردش به باغي واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطري شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابي جانكاه مرا می‌فرسود، تشويشي بنيان كن به سینه‌ام چنگ انداخته و قلبم را می‌فشرد، از ياران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتي زير درختي، تنها نشستم و به ياد گذشته‌های شورآفرین تهران اشك ريختم، پر از اشتياق سرودن بودم، ناگهان توپ پلاستيكي صورتي رنگي به پهلويم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركي بسيار زيبا و شیرین با لباس‌های رنگين در برابرم ايستاده بود و با ترديد به من و توپ می‌نگریست، نمی‌توانست جلو بيايد و توپش را بردارد، شايد از ظاهر ژولیده‌ام می‌ترسید، توپ را برداشتم و با مهرباني صدايش كردم، لبخند شيريني زد، جلو آمد دستي به موهایش كشيدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دويد. با نگاه تعقيبش كردم تا به نزديك پدر و مادرش رسيد و خود را سراسيمه در آغوش مادر انداخت. واي... ناگهان سرم گيج رفت، احساس كردم بين زمين و آسمان ديگر فاصله‌ای نيست... او بود... عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش...! آري... او بود... كسي كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواج حسرت آلود ناكاميش، مرزهاي شكيباييم را ويران ساخت و اين غزل را در آن روز در باغ سرودم:

داستان عشق شهریار,اشعار عاشقانه,استاد شهریار

يار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم

تو جگرگوشه هم از شير بريدي و هنوز

من بيچاره همان عاشق خونین‌جگرم

خون دل می‌خورم و چشم نظر جام

جرمم اين است که صاحب دل و صاحب‌نظرم

من که با عشق نراندم به جواني هوسي

هوس عشق و جوانی است به پيرانه سرم

پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر

عجبا هيچ نيرزيد که بی‌سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سيمم بود

که به بازار تو کاري نگشود از هنرم

سيزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سيزدهم کز همه عالم به درم

تا به ديوار و درش تازه کنم عهد قديم

گاهي از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم

تو از آن دگري رو که مرا ياد تو بس

خود تو داني که من از کان جهاني دگرم

از شکار دگران چشم و دلي دارم سير

شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت

شهريارا چه کنم لعلم و والاگهرم

داستان عشق شهریار,اشعار عاشقانه,استاد شهریار

استاد گاريچي‌ای داشته كه شهریار را اين طرف و آن طرف مي برده، بعد از مرگ شهريار گاريچي خاطره جان‌سوزی را تعريف می‌کند: داستان از اين قرار بوده كه شهريار هميشه سر یک کوچه‌ای به گاريچي مي‌گفته اينجا توقف كن تا من بروم توی كوچه و بيایم. يک روز گاريچي شك می‌کند كه استاد توی كوچه پشتي چه كار می‌کند؟ يک روز بدون اين كه استاد بفهمد وقتي سر همان كوچه نگه می‌دارد دنبال استاد می‌رود و می‌بیند كه استاد در كوچه قدمي مي زند، كف كوچه رو می‌بوسد و بازمی‌گردد! همان جا شهريار متوجه گاريچي می‌شود و ظاهراً از او درخواست می‌کند اين داستان را بازگو نکند. وقتي گاريچي از استاد سبب کار را می‌پرسد استاد پاسخ می‌دهد: «اين كوچه معشوقه من بوده كه بارها باهم از آنجا عبور كرديم»

و این هم روایت دیگری از همان داستان به زبان هوشنگ طیار

هوشنگ طيار شاعر، شاگرد و دوست و همشهري شهريار از عشقي كه نقطه عطف زندگي او و عاملي در روي آوردن شهريار به ادبيات است، سخن می گوید.

زماني‌كه شهريار براي خواندن درس پزشكي به تهران آمد، همراه با مادرش در خيابان ناصرخسرو كوچه مروي يك اتاق اجاره مي‌كند. آنجا عاشق دختر صاحب خانه مي‌شود. صحبتي بين مادران آن‌ها مطرح مي‌شود و يك حالت نامزدي بوجود مي‌آيد. قرار مي‌شود كه شهريار بعد از ‌اينكه دوره انترني را گذراند و دكتراي پزشكي را گرفت با دختر عروسي كند.

اين شاعر و دوست شهريار تصريح كرد: شهريار رفته بود خارج از تهران تا دوره را بگذراند و وقتي برگشت متوجه شد، پدر دختر او را به يك سرهنگ داده است و آنها با هم ازدواج كرده‌اند. شهريار دچار ناراحتي روحي شديدي مي‌شود و حتي مدتي هم بستري مي‌شود و در اين دوران غزل‌هاي خوب شهريار سروده مي‌شوند.

طيار با بيان اينكه آن دختر بر خلاف شايعات فاميل شهريار نبوده و «عزيزه خانم» همسر شهريار فاميل او بوده است، اظهار داشت: بهجت آباد سابق بر اين تفرج‌گاه تهران بود و مثل امروز آپارتمان سازي نشده بود. اين محل، جايي بود كه بيشتر اوقات شهريار با دختر براي گردش آنجا مي‌رفت. بعد از‌اينكه دختر ازدواج مي‌كند، شهريار يك روز سيزده بدر براي زنده كردن خاطرات آنجا مي‌رود و دختر هم با شوهر و بچه آنجا مي آيند. شهريار با دختر روبرو مي‌شود و اين غزل را آنجا مي‌سرايد:

يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم

تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم

این شعر زیبا را محسن چاووشی سال گذشته در آلبومی به همین نام منتشر کرد. گمان می‌کنم حالا که داستان شعر را می‌دانید شنیدنش لطف دیگری داشته باشد برای دانلود به بخش اخبار مرتبط مراجعه کنید.
مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 2134
  • کل نظرات : 353
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 118
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 51
  • بازدید امروز : 66
  • باردید دیروز : 226
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 16
  • بازدید هفته : 292
  • بازدید ماه : 1,083
  • بازدید سال : 55,638
  • بازدید کلی : 2,265,840