loading...

مجله تفریحی سان تو فان

دانلود رمان مرد من به صورت پی دی اف و اپلیکیشن اندرویدی خلاصه داستان رمان مرد من مرد من قصه ی ازدواج دو فرهنگ با عقاید مختلفه… اینکه این دو نفر با این همه تناقض میت

omid بازدید : 2211 سه شنبه 12 خرداد 1394 نظرات (0)

دانلود رمان مرد من به صورت پی دی اف و اپلیکیشن اندرویدی


خلاصه داستان رمان مرد من

مرد من قصه ی ازدواج دو فرهنگ با عقاید مختلفه… اینکه این دو نفر با این همه تناقض میتونن با هم ادامه بدن یا اینکه هر کدوم سر از زندگیه قبلشون در میارن و …


دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)


دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)



 قسمت هایی از متن رمان:

صدای وحشتناک برخورد دو کاپوت او را به خودش اورد صدای سر سام اور ضبطش را پایین کشید عینکش را بالا داد و گردنش را مثل غاز بالا برد. با دیدن پراید له شده ی جلویش پوزخندی زد و در دل گفت: پراید هم شده ماشین؟ با صدای جیغ دختری که با مشت روی کاپوتش میکوبید شیشه اش را پایین داد و با خونسردی گفت: جانم؟ دختر با حرص گفت: مگه کوری؟ خیابونه یه طرفه رو با نهایت خونسردی میای داخل شاخ به شاخ به ماشین من میزنی زحمت پایین اومدن به خودت نمیدی اونوقت میگی جانم؟ -: عزیزم اینقدر حرص نخور موهات میزیزه، برات خوب نیس ماشینتم الان زنگ میزنم بیان ببرن برات درستش کنن قول میدم از اولشم بهتر بشه. همانطور که موبایلش را از کیفش در میاورد گفت: نخیر لازم نکرده الان زنگ میزنم افسر بیاد. حس خطرش گل کرد فوری از ماشین پیاده شد و با حرکتی ضربتی موبایل را از دست دختر بیرون کشید، اب دهانش را فرو داد و با خونسردی تصنعی گفت: چقدر بنویسم؟ دختر با تعجب چند بار پلک زد و گفت: چیو چقدر بنویسین؟ دستش را در جیب پالتویش کرد و دسته چکش را در اورد و ان را جلوی چشم دختر چند بار تکان داد : چقدر بنویسم تا جبران خسارت بشه و راضی بشین؟ انگار هنگ کرده بود معنای حرف مرد را نمیفهمید هر چه به مغزش رجوع میکرد چیزی جز ارور نسیبش نمیشد. برگشت سمت ماشینش تقریبا کاپوتش له شده بود. به ماشین شاسی بلند مرد نگاه کرد که فقط کمی خراش برداشته بود پوزخندی زد و دستی به پیشانیش کشید ورم مسخره ای پیدا کرده بود در دل به خودش خندید چقدر پوست کلفت بود که با ان ضربه، پیشانیش فقط ورم کرده بود. دوباره نگاهش به پراید سفیدش افتاد چقدر تلاش کرده بود تا توانست این ابو طیاره را ان هم دست دوم بخرد، اما حالا چه شده بود؟ هیچی؛ فقط عروسکش نفله شده بود. وقتی دید صدای دختر در نمی اید نگاهی به ساعتش کرد وقتش داشت تلف میشد ناچار برای رهایی ازین مخمصه چند بار سرفه کرد تا دختر به طرفش برگشت: خب! نگفتین چقدر راضیتون میکنه؟ نگاه دختر غمگین شد: چیو میخواین بخرین؟ بی مسئولیتیتون رو؟... 




مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 2134
  • کل نظرات : 353
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 118
  • آی پی امروز : 6
  • آی پی دیروز : 41
  • بازدید امروز : 94
  • باردید دیروز : 210
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 11
  • بازدید هفته : 1,514
  • بازدید ماه : 23,362
  • بازدید سال : 153,580
  • بازدید کلی : 2,363,782